من دخترم با دستهایی که دلخوش به النگوهایی نیس که زرق و برقش شخصیتم باشد....به همان اندازه که تو از هوا سهم میبری سهم میبرم....میدانی؟ درد اور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی....قوس های بدنم به چشمانت بیشتر از تفکرم میایند...دردم می اید...که باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم....دردم می اید...که ژست روشن فکری فقط برای دختران غریبه است به خواهرومادرت که میرسی قیصر میشوی....دردم می اید انقدر خوب سره وجدانت کلاه میگذاری که با غیرتی ...هر بار که ازادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اعتماد دارم اما اجتماع خراب است...نسل تو هم که مسئول خرابی هایشان نبوده...دردم می اید این را هم بخوانی و بگویی اغراق است ...